خرید بک لینک

درباره سایت

خاطرات شیرین زندگی کودکانه

باسلام خدمت دوستان گلم خیلی خوش اومدید به وبلاگ خودتون امیدوارم که تونسته باشم با داستانهای خنده دارو واقعی بخنندونتمتون راستی عزیزانم نظریادتون نره خوشحال میشم منو بانظراتون خوشحال تر کنید از دوستانی که میخوان باهم تبادل لینک داشته باشن منو به عنوان خاطرات شیرین زندگی کودکانه لینک کنند بعد بیان بگن به چه اسمی ثبتشون کنم موفق باشید دوستان خوبم اینم اایمیلمه خواستید میتونید اد کنید[email protected]

جملات زیبا درباره پدر

با پدرم جدول حل میکردم که گفتم : پدر نوشته دوست, عشق , محبت و چهار حرفیه…
اتفاقا” دو حرف اولشم در اومده بود , یعنی ب و الف
یه دفعه پدرم گفت فهمیدم عزیزم میشه بابا
با اینکه میدونستم بابا میشه ولی بهش گفتم نه اشتباهه
گفت ببین اگه بنویسی بابا عمودیشم در میاد …
… … … تو چشام اشک جمع شده بود و گفتم میدونم میشه بابا ولی …
اینجا نوشته چهار حرفی، ولی تو که حرف نداری …

برچسب: جملات زیبا درباره پدر, نویسنده: علیرضا تاريخ: دوشنبه 30 ارديبهشت 1392 ساعت: 13:18





راه ساده برای خلاص شدن از یکنواختی زندگی...


برای آن دسته از شما که دوست دارید از یکنواختی همیشگی نجات پیدا کنید، در زیر 4 پیشنهاد ساده آوردهایم که کمکتان میکند استفاده بیشتری از زندگیتان ببرید و زندگی را با تمام وجود تجربه کنید و از آن لذت ببرید.
جک لندن گفته است، « درست ترین عملکرد انسان زندگی کردن است، نه وجود داشتن. » خیلی وقت ها اجازه میدهیم زندگی هر طور که دوست دارد بگذرد، هرچه که برایمان پیش میآورد را میپذیریم و امروزمان تفاوتی با دیروزمان ندارد. این نسبتاً طبیعی و راحت به نظر میرسد، به جز آن ندای همیشگی در مغزتان که میگوید، « وقتش رسیده کمی تغییر ایجاد کنی.»

برچسب: خلاص شدن از یکنواختی زندگی, , نویسنده: علیرضا تاريخ: دوشنبه 23 ارديبهشت 1392 ساعت: 16:26

داستان زیبای معنای دوست داشتن واقعی!

داستان زیبای معنای دوست داشتن واقعی!

خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی میکردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آنقدری گیرشان میآمد که فقط شکمشان را به سختی سیر کنند. اما یک سال بدون هیچ علتی، محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد، در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند…

برچسب: داستان زیبای معنای دوست داشتن واقعی!, نویسنده: علیرضا تاريخ: دوشنبه 23 ارديبهشت 1392 ساعت: 16:05

طرز فکر دانشجویان جدید و ترم آخری (طنز)

طی یک نظرسنجی از یک دانشجوی ورودی جدید و یک دانشجوی ترم آخری خواسته شد که با دیدن هر کدام از کلمات زیر ذهنیت و تصور خود را در مورد آن کلمه در یک جمله کوتاه بنویسند.

جمله اول مربوط به دانشجوی ورودی جدید و جمله دوم مربوط به دانشجوی ترم آخری…

رییس دانشگاه
۱)مردی فرهیخته و خوشتیپ

۲)به دلیل اینکه در طی این چهار پنج سال یک بار هم ایشونو نتونستم ببینم، هیچ ذهنیتی ندارم

برچسب: طرز فکر دانشجویان جدید و ترم آخری (طنز), نویسنده: علیرضا تاريخ: پنجشنبه 19 ارديبهشت 1392 ساعت: 18:57




خیابان های شهر
موزیک ملایم و آرام ضبط صوت
چرخ های ماشینم
تنها همراهان من هستند
دقایقی پیش در کنار من نشسته بودی
من و تو
با هم به این صدای دلنشین گوش می دادیم

برچسب: این شاخه گل ناقابل را از من بپذیر,( دلنوشته ای از علیرضا) , نویسنده: علیرضا تاريخ: پنجشنبه 19 ارديبهشت 1392 ساعت: 17:15

khorshidgroup.net - گروه اینترنتی خورشید



دیشب خواب پریشونی دیده بودم. داشتم دنبال کتاب تعبیر خواب میگشتم

که مامان صدا زد علیرضا جان مامان بپر سه تا سنگک بگیر.

اصلا حوصله نداشتم گفتم من که پریروز نون گرفتم. مامان گفت خوب دیروز مهمون داشتیم زود تموم شد. الان هیچی نون نداریم. گفتم چرا سنگگ، مگه لواشی چه عیبی داره؟ مامان گفت میدونی که بابا نون لواش دوست نداره.

گفتم صف سنگگ شلوغه. اگه نون میخواهید لواش میخرم. مامان اصرار کرد سنگک بخر، قبول نکردم. مامان عصبانی شد و گفت بس کن تنبلی نکن مامان حالا نیم ساعت بیشتر تو صف وایسا، این حرف خیلی عصبانیم کرد. آخه همین یه ساعت پیش حیاط رو شستم. دیروز هم کلی برای خرید بیرون از خونه علاف شده بودم. داد زدم من اصلا نونوایی نمیرم. هر کاری میخوای بکن!

برچسب: داستان کوتاه صدای دلنشین مادر, نویسنده: علیرضا تاريخ: چهارشنبه 18 ارديبهشت 1392 ساعت: 21:50

خانم … شماره بدم ؟!

 

خانم … شماره بدم ؟!

خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و
به محـــل زندگیش بازگردد.

برچسب: خانم … شماره بدم ؟!, نویسنده: علیرضا تاريخ: دوشنبه 2 ارديبهشت 1392 ساعت: 15:13

آیا با دوست دخترت ازدواج میکنی؟


آیا با دوست دخترت ازدواج میکنی؟

دو هفته پیش که با قطار داشتم میومدم مشهد،توی کوپه ما یه پسر دانشجویی به اسم آرش بود که از همون اول سفر من بیقراری ایشون رو می دیدم و برام جای سوال بود که چرا اینقدر آشفته هست!؟کمی که گذشت من بهش میوه تعارف کردم و این باعث آشنایی ما با همدیگه شد یه کم که گذشت من ازش علت این همه بیقراریش رو پرسیدم؟ و آرش سفره دلش رو اینطور پهن کرد:

برچسب: آیا با دوست دخترت ازدواج میکنی؟, نویسنده: علیرضا تاريخ: يکشنبه 1 ارديبهشت 1392 ساعت: 2:48

صفحه بندی